یکی بود،
یکی نبود
تو دیار
عاشقا ، یه بی نشون
دل به
رویای غریبی بسته بود
شباش رنگ
شب نداشت
تو دلش
غمی نداشت
سیاهی
رنگی نبود که بی نشون
توی خوابش
ببینه!
گلای باغ
بهار، وامیشدن با دیدنش
مرغای
عشق درخت کاج
پیر، همصدا با خوندنش
کوچه بوی عشق میداد
زمونه،
محبت و مهر و وفا
به همه
هدیه میداد...
تا که یک
روز ابری شد
انگاری
آسمونم طاقت خوشبختی
نداشت
زمونه با
چشمای تنگ خودش، بذر تنهایی رو کاشت
بی نشون گریه
میکرد
توی
رویاش با تمام دل و جون،
غریبه رو
صدا میزد!
اما هیچ
جا نمیدید
غریبشو
بی غریبه
این دیار، دیگه موندن نداره
روزای
خوب بهار، رنگ شادی
نداره
حالا
مونده،
با یه
عالم خاطره ی سبز و تهی
می بینه غریبه رو
توی مهی
غریبه
توی مه هم ، غریبه نیست...

ای صمیمی!
. . . ای دوست
گاه و
بیگاه كه لب پنجره ی خاطره ام میایی
دیدنت حتی
از گاه گاه از دور
آب بر آتش
دل می پاشد
آنقدر
تشنه ی دیدار تو ام
که به یک
جرعه نگاه تو قناعت دارم
دل من لک
زده است
گرمی دست
تو را محتاجم
و دل من
به نگاهی از دور
طفلکی می
سازد
ای قدیمی
. . .
ای خوب .
. .
تو مرا
یادکنی . . .
یا نکنی.
. .
من به
یادت هستم
من
صمیمانه به یادت هستم
می نویسم
تا بدانی هستم
این قلم
تارنمای دل تنهای رضاست
این نگاه از دل پر مهر شماست
دایم از
خنده لبانت لبریز
دامنت
پرگل باد
جوانه های تازه ... بوی خاک باران خورده ی حیاط ...
طعم نارس شکوفه های بهار
نارنج و عطر مست کننده ی آخرین نگاه ... یاد تو ... چون همیشه ... من از تبار بهار هرگز نبوده ام... پیش از آنی که حق انتخاب پیدا كنم زندانی پاییز شده بودم و در به در زمستان ... و در حسرت رنگ ارغوانی بهار ... آن دورها مرا به نام صدا
کردند ... به نام ... متحیرم از
این ماجرا که مرا اینچنین آواره ی روسپی خانه ی عشق نمود .... عشقی که نچشیدمش ... که اگر چشیده بودم اکنون با تلنگر هر
نسیمی ، یاد
خزان نمی ترساندم و مرا نمی برد به مرز
نیستی .... باید جایی جا مانده باشم ... نه ؟
... این خیال ساده تنها دلیلم برای تحمل لحظه های تنهایی از جنس جدایی بود ...
دوباره بهار و دوباره زندگی .... مرا تو به زیستن معتاد کردی ... اکنونم دگر هیچ بیمی از خزان ندارم که بهاری دیگر بوی
عطر بهار نارنج با طعم
چشمانت برایم خواهد آورد...

در كنار نوشته و شعر یاد حكایتی افتادم كه خالی از لطف نیست كه بخوانید
:
درویشی
قصه زیر را تعریف میکرد:
یکی
بود یکی نبود
مردی بود که زندگیاش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.
وقتی
مُرد همه میگفتند به بهشت رفته است، آدم مهربانی مثل او حتما ً به بهشت میرود.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحلهی کیفیت فراگیر نرسیده بود و
استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.
فرشته نگهبانی
که باید او را راه میداد، نگاه سریعی به فهرست نامها انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به جهنم فرستاد. در جهنم
هیچ کس از آدم دعوتنامه یا کارت شناسایی نمیخواهد
هر کس به آنجا برسد میتواند وارد شود.
مَرد وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد شیطان با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه فرشته نگهبان
را گرفت و گفت:
« این کار شما، تروریسم خالص است!»
نگهبان که نمیدانست ماجرا از چه قرار است پرسید: چه شده؟
شیطان که از خشم قرمز شده بود گفت:
« آن مَرد را به جهنم فرستادهاید و آمده و کار و زندگی ما را به هم
زده. از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای
دیگران گوش میدهد و به درد و دلشان میرسد.
حالا همه دارند در جهنم با هم گفت و گو میکنند، یکدیگر را در آغوش میکشند و میبوسند.
جهنم جای این کارها نیست! لطفا ً این مَرد را پس بگیرید!»
وقتی قصه به پایان رسید درویش گفت:
«با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی،
خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند!»

با شبانگاهی
که می آمیزد
باور ریزش برگ
فصل آغاز تگرگ
فصل تنهایی تنگ
وقت پیدایی شعرم
تو اگر می آیی
قاصدک را به صداقت پر کن
مژدگانی بده یک دوست کجاست
كه
خبر آرد خانه دوست كجاست
قاصدك
گوش فرا ده :
قاصدك، غم دارم
غم اوارگی و دربدری
غم تنهایی و خونین جگری
قاصدك ،وای به من،همه از خویش مرا می رانند
همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند
مادر من غم هاست
مهد و گهواره من ماتم هاست
قاصدك دریابم !روح من عصیان زده و طوفانی ست
اسمان نگهم بارانیست
قاصدك ،غم دارم
غم به اندازه سنگینی عالم دارم
قاصدك،غم دارم
غم من صحراهاست
افق تیره او نا پیداست
قاصدك ،دیگر از این پس منم و تنهایی
و به تنهایی خود در هوس عیسایی
و به عیسایی خود،منتظر معجزه ای غوغایی
قاصدك،زشتم من ،زشت چون چهره سنگ خارا
زشت مانند زال دنیا
قاصدك ،حال گریزش دارم
می گریزم به جهانی كه در ان پستی نیست
پستی و مستی و بد مستی نیست
می گریزم به جهانی كه مرا نا پیداست
شاید ان نیز فقط یك رویاست!!!
ادامه مطلب
طبقه بندی: حرف دل،

دل من خستگیات خیلی زیاده میدونم
دل من تنهاییات پرازسواله میدونم
دل من خندیدنت فقط تو خوابه میدونم
دل من آرزوهات نقش برابه میدونم
دل من تحملت مثله یه كوهه میدونم
دل من عاشقیات مثل جنونه میدونم
دل من صبوری و كسی سراغت نمیاد
دل من خسته ای و صدا ازت در نمیاد
دل من امید تو فقط باید خدا باشه
دل من تنهاییات باید پر از دعا باشه

من می خوام به خونه خدا برم
اگه میخونه نرم كجا برم
واسه من كه دلشكستم
از غم زمونه خستم
اگه مستیم نباشه
می پرستیم نباشه
دیگه چی تو زندگی درمونه دردای منه
اگه میخونه نباشه پس كجا جای منه
من می خوام به خونه خدا برم
اگه میخونه نرم كجا برم
اگه قلبمو شكستند
همه درارو بستند
در میخونه كه بازه
مستیم كه چاره سازه
بعد از این سراغمو از شب میخونه بگیر
بعد از این سراغمو از می و پیمونه بگیر
من می خوام به خونه خدا برم
اگه میخونه نرم كجا برم
نمی خوام كنار این مردم بی وفا برم
پیش كی عاشق و دیوانه و بی ریا برم
آخرش مستای میخونه بدادم می رسند
ساقی و شراب و پیمونه به دادم می رسند
بعد از این سراغمو از شب میخونه بگیر
بعد از این سراغمو از می و پیمونه بگیر
من می خوام به خونه خدا برم
اگه میخونه نرم كجا برم

طبقه بندی: حرف دل،
تبلیغات 